____[Stirring Ashes]____
تـکـاپـوی خـاکـسـتـر ²²
_خب راستش گفتنش سخته
(میدونم عزیزم اگر سختته نگو ولی اگر بگی خیلی سبک میشی
-البته
من از بچگی توسط پدرم مورد آزار و اذیت و کتک قرار میگرفتم
توی خونمون یه راهرو وجود داشت که اتاق من ته راهرو بود هر وقت صدای پاهای پدرم توی اون راهرو میپیچید کل وجودمو ترس میگرفت اما من از اون عمارت فرار کردم...
7 سال پیش....
اما هنوز اثرات اون اتفاق توی ذهنم و وجودم مونده
دیشب میخواستم برم بیرون یه هوا بخورم که وقتی در اتاقم رو باز کردم با راهرویی مواجه شدم که خیلی شبیه راهرو عمارت پدرم بود و ناخواسته تمام اون خاطرات از جلوی چشمام رد شد و حمله عصبی بهم دست داد که باعث نفس تنگی شد
( اوههه عزیزمممم
الان همش تموم شده و نگران نباش
ولی گفتی بهشون عادت داری یعنی قبلا هم اینجوری شدی؟
قبلا کی به دادت میرسید؟(با استرس)
-اوه راستش من با دوست صمیمیم الیزابت زندگی میکنم و اون همیشه حواسش بهم بود...
راستی گاهی اوقات توی خواب راه هم میرم پس نگران نشیننن( با خنده)
( خب پس باید اتاقت رو عوض کنیم که نزدیک این راهرو نباشه تا حالت دیشب بهت دست نده
و اتاقت رو میبرم اتاق بغلی جونگ کوک تا حواسش بهت باشه
-اوههه
چرا اونجاا
این همه اتاقق
( اوه عزیزم هیچکس اندازه جونگ کوک نگرانت نمیشه بهتره اتاقت نزدیک به اون باشه
در ضمن من و پادشاه توی این قصر زندگی نمیکنیم و از اینجا فاصله داره فقط یه مدت اومدیم اینجا
پس بهتر از همه اینه که بری پیش جونگ کوک
عه یعنی اتاقت رو ببری پیش جونگ کوک( با خنده)
-البته مشکلی نیست
(خب خیلی وقتتو گرفتم برو استراحت کن دخترم
-ممنونم این چه حرفیه شما مراحمین
( اوه راستی میتونم اسم پدرت رو بدونم؟
-الکساندر، اسمش الکساندر بود
(تعجب فراواننننن
-چیزی شده؟
( اوه نه من برم دیگه
بالاخره خوش و بش کردن عروس و مادر شوهر تموم شدددد
سفارش همچین مادرشوهریییی
لایک کنیددددددد
#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگکوک #Stirring_Ashes
_خب راستش گفتنش سخته
(میدونم عزیزم اگر سختته نگو ولی اگر بگی خیلی سبک میشی
-البته
من از بچگی توسط پدرم مورد آزار و اذیت و کتک قرار میگرفتم
توی خونمون یه راهرو وجود داشت که اتاق من ته راهرو بود هر وقت صدای پاهای پدرم توی اون راهرو میپیچید کل وجودمو ترس میگرفت اما من از اون عمارت فرار کردم...
7 سال پیش....
اما هنوز اثرات اون اتفاق توی ذهنم و وجودم مونده
دیشب میخواستم برم بیرون یه هوا بخورم که وقتی در اتاقم رو باز کردم با راهرویی مواجه شدم که خیلی شبیه راهرو عمارت پدرم بود و ناخواسته تمام اون خاطرات از جلوی چشمام رد شد و حمله عصبی بهم دست داد که باعث نفس تنگی شد
( اوههه عزیزمممم
الان همش تموم شده و نگران نباش
ولی گفتی بهشون عادت داری یعنی قبلا هم اینجوری شدی؟
قبلا کی به دادت میرسید؟(با استرس)
-اوه راستش من با دوست صمیمیم الیزابت زندگی میکنم و اون همیشه حواسش بهم بود...
راستی گاهی اوقات توی خواب راه هم میرم پس نگران نشیننن( با خنده)
( خب پس باید اتاقت رو عوض کنیم که نزدیک این راهرو نباشه تا حالت دیشب بهت دست نده
و اتاقت رو میبرم اتاق بغلی جونگ کوک تا حواسش بهت باشه
-اوههه
چرا اونجاا
این همه اتاقق
( اوه عزیزم هیچکس اندازه جونگ کوک نگرانت نمیشه بهتره اتاقت نزدیک به اون باشه
در ضمن من و پادشاه توی این قصر زندگی نمیکنیم و از اینجا فاصله داره فقط یه مدت اومدیم اینجا
پس بهتر از همه اینه که بری پیش جونگ کوک
عه یعنی اتاقت رو ببری پیش جونگ کوک( با خنده)
-البته مشکلی نیست
(خب خیلی وقتتو گرفتم برو استراحت کن دخترم
-ممنونم این چه حرفیه شما مراحمین
( اوه راستی میتونم اسم پدرت رو بدونم؟
-الکساندر، اسمش الکساندر بود
(تعجب فراواننننن
-چیزی شده؟
( اوه نه من برم دیگه
بالاخره خوش و بش کردن عروس و مادر شوهر تموم شدددد
سفارش همچین مادرشوهریییی
لایک کنیددددددد
#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگکوک #Stirring_Ashes
- ۵.۸k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط